کانال تلگرام

عضو کانال تلگرام کتاب فارسی شوید

دانلود رمان چهل پنجره

۲ اسفند ۱۳۹۱
بدون نظر

بابا در چمدان را باز می کند، تکه پارچه سبزی در می آورد و یک سرش را می بندد به دست چپم. مامان گریه می کند. یک سرش را هم می بندد به میله ها. حیاط خیلی شلوغ است؛ خیلی هم بزرگ. مامان گریه می کند. پیرمردی هم نشسته است، سرش را تکیه داده به میله ها. چیزی می گوید. من نمی شنوم! جمعیت می رود و می آید. هیچ وقت حیاط خلوت نمی شود. دور و بر سقاخانه پر از آدم است. سقاخانه طلا مثل خورشید می درخشد. آدم ها از سقاخانه آب می خورند. یک گوشه حیاط پر از گندم و کبوتر است … . (بیشتر…)

دانلود رمان چهل پنجره

داستان قلمرو دزدان

۱۲ بهمن ۱۳۹۱
یک نظر

سرزمینی بود که همه مردمش دزد بودند! شبها هر کسی شاه کلید و چراغ دستی دزدی اش را برمی داشت و می رفت به دزدی خانه همسایه اش. در سپیده سحر باز می گشتند، به این انتظار که خانه خودش هم غارت شده باشد! و چنین بود که رابطه همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمی کرد. (بیشتر…)

داستان قلمرو دزدان