کانال تلگرام

عضو کانال تلگرام کتاب فارسی شوید

داستان آفتاب پرست و رنگین کمان

۱۲ بهمن ۱۳۹۱
بدون نظر
625 نمایش

سال ها پیش آفتاب پرست خودخواه و مغروری سایر حیوانات را تنها به این خاطر که نمی توانستند رنگ خود را چون او تغییر دهند، ریشخند می کرد! او تمام روز با خود می گفت: «چه زیبایم من! هیچ حیوانی به شکوه و جلال من وجود ندارد!» همه حیوانات رنگ های زیبای او را تحسین می کردند، ولی اخلاق زشت و فخرفروشی اش را نه! روزی آفتاب پرست از دشتی می گذشت که ناگاه باران شروع به باریدن کرد، سپس باران جای خود را به آفتاب داد و نوبت رنگین کمان رسید، آفتاب پرست مغرورانه نگاهی به آسمان انداخت و از دیدن رنگین کمان حیرت زده شد، اما با حسادت گفت: «نه، این یکی هم به زیبایی من نیست!» در این هنگام، بلبل خوش آواز و زیبایی که بر شاخه درختی در آن نزدیکی نشسته بود، رو به او گفت: «چگونه می توانی شکوه رنگین کمان را ببینی و تحسین اش نکنی؟!» و ادامه داد: «اگر گرامی اش نمی داری، مشکل آنچه از حقایق طبیعت به تو می آموزد، دریابی! اگر بخواهی، می توانم تو را در شناختن بعضی از آنها یاری کنم!» آفتاب پرست پاسخ داد: «قبول است» پس بلبل گفت: «رنگ های رنگین کمان زندگی کردن را به تو می آموزند و هر کدام احساسی را به تو نشان می دهند!» آفتاب پرست گفت: «رنگ های من برای در امان نگه داشتنم از خطر کافی اند، من برای زنده ماندن نیازی به احساسات ندارم! اما بلبل گفت: «ولی اگر تو خود را در معرض آنها قرار ندهی، هیچ گاه آنچه از طریق آن ها می توانی احساس کنی، در نمی یابی! بعلاوه تو می توانی دیگران را نیز در احساس خود شریک کنی، همان کاری که رنگین کمان با زیبایی اش می کند!» پس بلبل و آفتاب پرست بر زمین مرغزار، در کنار هم قرارگرفتند؛ رنگ های رنگین کمان یکی بعد از دیگری بر آن دو گذر کرده، بدن کوچکشان را نوازش می کردند. اولین رنگی که به آن ها نزدیک شد، رنگ سرخ بود که از پاهایشان بالا کشید و ناگهان انبوهی از درختان سیب، بوته های گل سرخ و غروب سرخ فام آفتاب، در برگرفتشان. رنگ سرخ رفت و رنگ زردی که بالای سر آن ها پراکنده می شد، از راه رسید. شاد و سرخوش بودند، پایکوبی می کردند و عطر خوش ارکیده ها و میخک های صد پر را می بوییدند. زرد جای خود را به سبزی داد که اندیشه شان را انباشت. آفتاب پرست به اندیشیدن درباره آینده و گذشته پرداخت، رویا ها و خیالاتش و نیز دوستانی که فراموش شان کرده بود! رنگ سبز، نیلی را از پی خود می کشید. آفتاب پرست عمق دریا را احساس کرد و نیز ماهی ها، دلفین ها و مرجان هایی که او را احاطه کرده بودند. آن دو در عمق آب غوطه ور و ماهی ها با آن ها به بازی مشغول بودند! به سطح آب آمدند و به ستاره ها چشم دوختند. در آسمان جشن و پایکوبی بزرگی برپا بود و ستاره ها فاخرترین جامه هاشان را بر تن کرده بودند! آفتاب پرست غرق حیرت شده بود. جشن پایان گرفت و آبی آسمان پدیدار شد و در خاطر آن ها احساس خوشِ مهر و دوستی جوانه زد و آن دو شناور در لابه لای ابرها غرق تماشای آسمان شدند، تکه ابری قطره های بارانش را بر سر آن ها فرو ریخت و سراپا خیس شان کرد! ولی آن ها از تازه شدن با پاک ترین آب های جهان، خشنود بودند. به چشم های هم نگاه انداخته و لبخند زدند، رنگ نارنجی خود را درست به یک اندازه بر بدن آن ها گسترده بود. آفتاب پرست برای اولین بار حس کرد در چیزی با دیگری شریک است و ابراز محبت و صفای بلبل زیبا را دریافت. رنگ نارنجی همه این ها را بر او آشکار کرده بود، در این لحظه فرش گسترده ای از گل های رنگارنگ و درختان میوه سراسر مرغزار را پوشاند. هنگامی که در آرامشی عمیق فرو رفته بودند، رنگ بنفش پدیدار گشت و از چشمان آفتاب پرست قطره های اشک سرازیر شد. او از این که پیشتر، از شدت خودخواهی زیبایی حقیقی را قدر نمی دانست، سخت پشیمان بود. پس از بلبل زیبا و دیگر حیوانات عذرخواهی کرد و از آن زمان فروتن شد و مهربانی پیشه کرد.

لینک کوتاه مطلب

http://ketabfarsi.ir/?p=377